X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : دوشنبه 30 شهریور 1394 در ساعت 21:54
نویسنده : nira
عنوان :

و اینچنین بود ناتورالیسم

قدیما همیشه فکر می کردم ناتورالیسم واقعا دیدگاه چرتیه. این دیدگاه می گه وراث و محیط تعیین کننده شخصیت و سرنوشت شماست. یعنی مثلا یه وقت ممکنه تو در یه خانواده ی پولدار در امریکا متولد بشی یا توی سوریه متولد بشی. خب زمین تا اسمون وضعت فرق می کنه. شاید بشه مثلا یه جوون سوری مهاجرت بکنه و بره امریکا ولی هرگز و هرگز مثل ا ونی که توی امریکا متولد شده نمی شه. ممکنه اصلا بره امریکا و ثروتمند بشه...ولی باز هم نمی تونی از یه سری چیزها که بهش به طور ژنتیکی رسیده فرار کنه. حقیقت اینکه این مطلب درسته. همه ی ما ادمها حتی اگه طبقه ی اجتماعیمون عوض بشه بازم یه رفتارایی ازمون سر می زنه نشوون دهنده ی خواستگاه اجتماعی و خانواده ای هست که ازش اومدیم.

از من به شما نصیحت کمی دقت کنید به این. خیلی بهتون کمک می کنه که تصمیمات بهتری در مورد افراد دور و برتون بگیرید. 

- بازارچه ی خیریه میدون میوه تره بار جلال امروز افتتاحیه اش بود تا روز پنج شمبه ظهر هم دایره. دقیقا کنار فروشگاه شهرونده. تونستید یه سری بزنید. من امروز نتونستم برم به افتتاحیه. ولی فردا صبح هستم اونجا. 

-دیروز هم بودم. غرفه رو چیدیم. خیلی ها می اومدن قیمت می پرسیدن. بچه ها واکنشها متفاوت بود. یه عده با لحن خیلی زشتی می اومدن می گفت واااه چقد قیمتاتون گرونه. یه عده هم می اومدن می گفت چقد ارزون می دین. یه احمقی اومد گفت ..خانوم این غزالها از گچه!؟ گفتم خیر چوبیه..گفتش اینجاش سفیده!!! نگاه کردم دیدم یه تیکه دستمال کاغذی بهش چسبیده. یه مرده اومد گفت..وای این تابلوها خیلی قشنگن..و قیمتشون رو گفتم. طرف گفت باید برم وزیر داخله رو بیارم تصمیم بگیره!!!ولی این وسط یه مادر و دختره بودن واکنش این دختر خیلی برای من عجیب و دوست داشتنتی بود. یه دفعه اومد گفت...واااای این تندیسهای چوبی یا مهدی چقدر قشنگن...من لبخند زدم. و گفت اینا چندن...گفتم 25 تومن. گفت وای من می خوام یه دونه از اینا داشته باشم. یه دختر خیلی ساده با صورت بور بود. انرژی متفاوتی می داد. من تا حالا ندیده بودم. یعنی وقتی میدیدیش ناخودآگاه دوستش می داشتی.بسیار مثبت بود..یه چیزی فراتر از مثبت..طلایی بود. بعد گفت من می رم پول می گیرم میام. و براش یه تندیس رو بسته کردم..اما نمی دونم چرا دلم می خواست بهش یه چیز کوچیک اشانتیون بدم. وقتی یه ساعت بعد برگشت..بهش گفتم می تونی از اینا هم یه دونه اشتانتیون برداری ..انتخاب کن خودت..گفت واقعاااا؟ گفتم اره..حتما....با کلی هیجان و خوشحالی...یه دونه انتخاب کرد. حتی تجسمش می کنم...لبخند میاد روی لبم.....ولی تصور کنین از بین 50 نفر یکی اینطوری بود. چقدر هم که بهمون غر زدن..ما خودمون فقیریم...این چه کاریه و این حرفا. بنده ی خدا مدیر موسسه ما که این بازارچه رو راه انداخته...می گفت ادما هر چی غنی تر می شن ...خسیس تر می شن. چون همشون از یافت اباد و شهر ری می ان..ولی واکنش مردم این منطقه بسیار غریب بود. 

- وای این عمله های میدون تره بار هم کلی قیمت ازم پرسیدن. می خواستم برم توی شیکمشون...دقیقا یه موقعیتی براشون فراهم شده ... بیان با دخترای فروشنده حرف بزنن....یکی نبود بهشون بگه  اخه تو با اون قیافه ات شبیه ظرف ادویه می مونی اخه تو رو چه برسه به خرید !!!!

نظرات (1)
زمان ثبت : سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 08:44 [لینک نظر]
نویسنده : سهیلا
وب/وبلاگ : http://nanehadi.blogsky.com
امتیاز : 0 0
آنان که غنی ترند محتاج ترند.درسته نیرای عزیزم.مردم عجیب شدن.من که نمیتونم بشنا سم اونا رو.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :